مولانا محمد بن احمد بيغمى

53

داراب نامه ( فارسى )

در رباط درآورد ، و در آن رباط حجره‌يى بگرفت و فرخ‌زاد را بخوابانيد و مركبش را در آخور « 1 » بست . از قبضهء تيغش قدرى زر بگرفت تا از بهر مركبش عليق بخريد و آنچه باقى ماند بر خود حلال كرد تا روز شد . اين قصه را با پير رباطى بگفت ؛ رفتند و جراحى بر بالين فرخ‌زاد آوردند ، جراح : گفت خيلى زخمى عظيم است ، او را خرجى خواهد بود . فرخ‌زاد گفت : ساز و سلاح و مركب آنچه دارم بفروشيد و مرا معالجه كنيد . گفتند : چنين كنيم . گله‌بان فرخ‌زاد را بدان پير رباطبان اسپارش كرد و عزم رفتن كرد . فرخ‌زاد آن گلبانرا انعام كرد ، از آن رخت و آلت خود چيزى به دو داد . گلبان برفت ، فرخ‌زاد را بسراىبان و جراح گداشت . پير سراىدار آنچه از آن فرخ‌زاد بود صد دينار را به پنجاه دينار مىفروخت و از آن پنجاه دينار بيست و پنج دينار بر خود حلال مىكرد ، قدرى به جراح ميداد و قدرى از بهر فرخ‌زاد خرج مىكرد تا اندك روزى هيچ نماند . پير رباطى با فرخ‌زاد گفت : اى شيرمرد ترا خرجى تمام شد و جراح را خرج مىبايد . فرخ‌زاد گفت كه مركبم را نيز بفروشيد و خرج من كنيد . آن مركب را نيز به اندك چيزى بفروختند ، يك نيمه پير رباطى برگرفت و يك نيمه براى فرخ‌زاد خرج مىكرد تا آن نيز تمام شد . جراح قدم باز گرفت . هنوز از زخم سرش اندكى باز مانده بود ؛ فرخ‌زاد از بىخرجى عاجز شد . آن روز جراح نيامد ، فرخ‌زاد گرسنه و تشنه در آن حجره افتاده بود . پير رباطى چندانك ميدانست كه فرخ‌زاد را از سلاح و آلت تن و مركب چيزى هست در روزى چند نوبت مىآمد و خدمت مىكرد . اكنون كه معلوم كرد كه چيزى نماند او نيز قدم باز گرفت و ديگر پيش فرخ‌زاد نيامد ، آن محبت را در باقى كرد . بيت : خلق را نيست سيرت پدران * همه بر سيرت زمانه روند دوستند آنكه را زمانه نواخت * دشمنند آنكه را زمانه فگند

--> ( 1 ) - در اصل آخر